تبليغاتX
سر...باز

سر...باز

گره نوشته های هر گاه اذن, سوال

سرم شلوووووووووووووغه!!!

خدا می داند.

وقتی تک تک تار موهایت از شلوغی سرت گندیده اند و بی حال یک طرفی افتاده اند

و دیگر صدایشان از شششششلوغی سرت در نمی آید، حتی به شپش!!!

چه وقت نوشتن است؟؟؟ آخر؟!

وقتی نقاب های رنگ به رنگ می شود به صورت باکره ی واژه ها زد و راهی بازارشان کرد دیگر چه احتیاج به خلوتی سر...

اهل دلی کو که سخن دل را از سخن گل تشخیص بتواند!؟!

دیگران را هم غمی هست به دل غم من لیک غم خاصی نیست میان این همه....

هی بگو بنویس دوست ما (چرک اسبق)

هی این مسئولیت کوفتی را بکوب بر سرم!

می دانم! می دانم! اما واژه هایم تب دارند، باردارند! و هراس از چشم ناپاک و دل ناسوتی از من مجال گفتن را ستانده...

ورنه به قول شاعر حرف ها دارم اما...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/29ساعت 17:9  توسط سؤال!  | 

بی غرض

 

تو عالمی و من جاهل! قضاوت با خودت!...

تو خوبٍ خوب می دانی...

هر چه هم که بنویسم، "به نام خدا"ی خودمان نمی شود!

پس به نام تو که دانایی را دانایی

توصیه ی دوستی را خواندم و شروع به نوشتن کردم

و آخرش که یاد مسئولیت!!! و چشمان دل بوی مخاطبین قلیل این جا افتادم! فرستادمش در بایگانی!

این نکته باید در پی نوشت می آمد گویا! اما چه کنیم که هرچه نظم و ترنیب خودش را به ما چسباند! زیر بار نرفتیم!

*حالا این ضمیر جمع به چه کسانی بر می گردد؟! خدا عالم است!

الغرض: نمی نویسم که در خماری بماند! و بداند که هرجایی نبایست نزول اجلال کند و به لباس هر واژه ای تن دهد، این مفهوم انتزاعی نا پخته، که ذهنم را عجیب به خود مشغول کرده!

یک کلامش می شود: قضاوت

شعرش می شود از شاملوی عزیز: ای کاش.... قضاوتی... در کار نبود....

و ختم کلامش می شود: تنها و تنها درام سعی می کنم! سععععععععععععععععی...

که قضاوت نکنم...

در هیچ سطحی...

کاش...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش نبشت: تو می دانی، عالم مطلق، که شوق "رقص" در جانم زبانه می کشد!!

 واژه و قلم و مداد و رنگ و طرح و نقش و نگارش را نمی دانم! نمی دانم به کدام!

 اما تو عالم ترینی... تو ربی... من پرورش می خواهم و تربیت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/08ساعت 1:48  توسط سؤال!  | 

به رسم ادب...

 

او شهید است

 

اینکه جنوب نمی روم و تنها می مانم امسال زیر سقف این آسمان شلوغ و روی این زمین شلوغ تر...

صبح عطر میشداغ به قول سهراب " هوش از سرم می برد"

و طلائیه.... و طلائیه

که هیچ گاه قلم اذن واژه نیافت، بس که بی واژه بی واسطه و آرام است این خاک

تنها همان که او گفت: "اینجا طلائیه است"

نع! خاک را تنها باید دید و بوئید. امسال کفش های تعلقم از پا در نمی آید و

شرم آهنگ نمی شوم از نرمی رمل های فکه...

امسال  رطوبت خاک شلمچه و آن فنس های حسرت بار و آن غروب ناب روزی ام نیست...

امسال بی قراری روزی ام نیست.

امسال صباح دوکوهه با آن عطر خالصش، با آن حوض حی و ساختمان ها و اتاق های مجنون پرورش

ای کاش می شد از فلق دوکوهه گفت...

کاش می شد از حسینیه حاج همت گفت...

ای واژه... ای حصار... ای دیوار تکرار در تکرار...

روزی که رها شوم از این بند و فریادم بکشی، نخواهی ام یافت...

آن روز تو بمان و پیچیدگی های تکراری بی معنایت...

آن روز تو بمان و دنیایی که بنده ی واژه است... نه معنا...

من نتوانستم معنا را در واژه بیابم...

همین...

 

 

نقطه نوشت:....................................................

 

دل نیست مرا، من خود شکنم...


به رسم ادب: برای این در پست قبل نوشته بودم خنده ام گرفت که همه ی نظرات، تبلیغاتی بودند....

شرمنده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 11:14  توسط سؤال!  | 

راه نور...

 

او شهید است...

امروز صبح چشمم به اولین اتوبوس راهیان امسال خورد. دیشب دلم هوای مهتاب جنوب کرده بود

امسال نمی دونم سهم من چند قدم خاکه... چند قطره نوره؟

امسال نمی دونم سهم دارم اصلش یا نه؟...


 

اینجا رو حسابی خاک گرفته...

نظرای تایید نشده رو داشتم تایید می کردم و می خندیدم...


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 10:29  توسط سؤال!  | 

امان...

 

بسم رب الحسین (علیه السلام)

 

کاش می شد در عالمی سخن گفت که وام دار این واژه های سرمازده ی محدود نباشی...

می خواهم دلم را بی واژه بسرایم اما مجالی کو؟...

می خواهم این زخم را مرهم آتش دل صاحبم کنم اما شرم امان نمی دهد این روزها

 حتی به سلامی...

حتی به سرت سلامت بادی...

می گذرم از این روزهای داغدار،  اما داغ دلت نزدیک است آرام آرام بنیادم را بسوزاند...

می دانی که نمی توانم گفت به واژه

از زبانه های آتش دلت و چشم های بیقرار دلم

می دانی که تاب ندارد دلم غیرت الله...

که باور کند این روزها تو چه می کشی...

بالابلند، کوتاه کن قصه ی این بی خبری را به قافله سالار،

 که انکسر ظهری را گویی خم شده قامت دلم...

به تو که می رسم صبوری ات نزدیک است دلم را از پای در آورد

و به خود که می رسم بی تابی این دل را به مهر دستانت آرام می یابم

چطور بگویم...

بگو... چگونه بگویم از این میانه...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 21:58  توسط سؤال!  | 

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما...

 

برای تو بخاطر تو و در راه تو....

این روز ها دارند همه چیز را از ما می گیرند...

برخی تصور می کنند اینطور است، در حالیکه تا ما نخواهیم تاراج نمی شویم

امروز چیزکی دیدم که دلم گرفت و بیشتر که فکر کردم دلم سوخت...

دلم یادش افتاد رنج بی خبری را

رنج سکون را...

قبول! من مبهم حرف می زنم

واضحش می شود عکسی که چند بازی گر در گلزار شهدای بهشت زهرایمان انداخته اند

 

آپلودسنتر آپ98">

نشان از توهین ندارد که جرات ندارند

نشان از بیچارگی اما... چرا!

نشان از زوال...

نشان از سکون و سقوط چرا...

نشان از دوری ... چرا

آنها نمی دانندپشت سرشان چه خبر است

نمی دانند شهید

چه حی و حاضر و ناظر می گرید

 بر احوال ناخوش خوش ایشان

بر احوال خوش ناخوش ما

 گمانم ما را تاریخ با خود برده

سید راست می گوید: زمان ما را با خود برده است...

غبار زمان بر دل های ما نشسته است

خوشحالم که با هنرمندان میهنم یک نقطه ی مشترک داریم

آن هم جای غفلت پاهایمان است بر گرده ی خاک شهید


 در دوئل هم ببینیدشان!


و اینکه:

بالا بلند بر جلوخان منظرم چون گردش اطلسی ابر

 قدم بردار


صبا گر چاره داری  وقت وقت است...

دلم برا حرمت پر میزنه...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/22ساعت 13:52  توسط سؤال!  | 

باران ببار...

 

بسم رب الحسین (علیه اسلام)

دلم را امروز شهید کرد این جمله:

یا حسین...

ان الله شاء ان یراک قتیلا...

آه...


الهی عبدک....

همچنان

ببابک....

به سفره و میهمانی و این حرف ها هم کاری ندارد.

کاری بجز کرم نداری

کریم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/12ساعت 16:35  توسط سؤال!  | 

بیدارستان

 

یا طبیب

مدت زیادی می گذرد از این نوشته . سپیده ی یکی از روزهای زمستان بود گمان کنم.

چند وقتی است دلم می خواهد بخوانیدش!

بسم الله...

      چقدر قرارست بیایم و بنشینم روبروی تو و با حسرت و شرم نگاه از بالا بلند تو بگیرم

و خیره شوم به چمن های گرفته و دلگیر این غار همیشه ی تنهایی ها...

چه دل ها که زندانی خود نکرده ای...

چه گلبن دردها که نشکفته در اتاق اتاق تو..

 چه زخم ها که سر

باز نکرده و چه تاول ها که سر به روایت سوز و عطش نگذاشته اند در تو...

 تو بیمارستان نیستی "ساسان"!

به قول کودکی هایم "بیدارستانی" ! اصلش زخمستانی! دردستانی!

 دل می خواهم تا  بند بند دل خاموشت را به روایت بنشیند.

شنیدنی است صدای زخم،صدای عطش،

صدای ناله ی شبگیری برادرانم و تلخی مدام کامشان ازبودن، از ماندن، از جاماندن.

 و چه شیرین شده کامشان از دردی که آنان را به محبوب پیوند داد.

تشنه ام...

همیشه تشنه ی دمی حضور بوده ام برای تنها یک نگاه، یک سلام، یک دیدار

نمی دانم این نظاره ی عطشان سر به مهر، کجای این عالم ثبت می شود؟!

 اما انگار به اینجای کار که می رسد دیگر عالم می شود خصوصی خانه ی اهل درد

و نفحه نفحه الم می شود جام پیاپی...

و این سری است که تنها عارفان به درد آن را در ملاقات  با معشوق خویش در

می یابند؛ آن هم در کشاکش خاموش دردهای بی امان.

حسین شاهرخی از خیل هم آنان است که آنقدر چشم به دل صاحب شان گره زدند هر صباح،

که تابشان بی تاب شد، که جامه ی تن دریدند؛ و چه دریدنی...

 روزهای آخر دیگر حسین را نمی شناختی!

دیگر نمی شد جان باز خطابش کنی!

حسین و حسین ها گویی در میانه ی میدان پیرهن دریده اند

و چون "جون" غلام ابا عبدالله (علیه السلام ) مجنون شده اند!

 دیگر تن به چه کارشان می آید؟! روزهای آخر حسین شده بود درست مصداق حلت بفنائک...

 ذره ذره داشت جان می داد و گویی نه جان می داد که جانی تازه می کرد، به هر زخم.

هر روز و هر ساعت درد جانکاهش شده بود روح افزای جانش،

شده بود امان دل بی قرارش. او سوخت.

 اهل درد تنهابه فدای جان خویش قانع نمی شوند. اهل درد را جان به چه کار می آید؟!...

 دل می خواهد که بمانی،

دل می خواهد که به ماندن، نه طلب وصل، نه طلب آب، که طلب عطش کنی...

سیراب شدن از نور دستان ساقی کوثر آداب دارد، که اهل الم دل تنگی این فانی دنیا را به جان خریدند

بیش از آنان که رفتند! که آزموده شوند. که با  تایید نظر، که باذن صاحب بال بگشایند.

 آه که چقدر واژه ها به بیراهه می روند و آن به آنشان را اذنی دوباره باید تا نکته ای از نفحات درد را

 شنید و خواند و سرود و فهمید...

و من هر گاه دلم ازین زمانه ی خراب می گیرد هر گاه انگارم می شود که :

 مدتی می شود عوض شده این شهر و دگر مرد احتیاج ندارد...

می روم پی درمان!

 این بلوار دل تنگ کشاورز یک خاصیت داشته باشد و آن هم مجاورت با عارفان درد باشد بس است!

همین که می آیم و تنها روبروی یک ساختمان مثلا بتنی می نشینم و

مشق عطش می کنم برات است برایم...

 والسلام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/05ساعت 15:3  توسط سؤال!  | 

شبانه

 

بسم رب الحسین علیه السلام

و نگو که بهترین اعمال جز حسین علیه السلام است...

صدای جیرجیرک می آید

و من  نشسته ام روبروی آسمان، در ایوان اتاقم

و دلم تنگ درهای باز آسمان است در شبهای حضور خلوت انس...

"بادر الفرصه قبل ان تکون الغصه "را از امیر عشق شنیده بودم

اما قدر ندانستم و فرصت را غنیمت نشمردم و گذشت...

صدای جیر جیرک می آید

و دلتنگی مرا با خود می برد به آسمان فراخی به وسعت تمامی نام هایش

و از آن میانه نمی دانم چه می شود که این یادم می آید :

یامن یجیر و لا یجار

ای آنکه پناهست و پناهگاهی برای او نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/05ساعت 14:50  توسط سؤال!  | 

به نام حضرت باران

 

بسم الله النور

لحظه ها سرشارند از حضور واژه هایی که هنوز اذن قیام نیافته اند به رعنای قامتت

به گل نشسته بودیم و به گردابی چنان حائل، گرفتار آمده بودیم

تنها  هوشمان شد که بخوانیم به نام، سقای عطشان حسین تان را

دخیلک یا ابوفاضل...

آتش می زد به جان اهالی غریبی کربلا...


هر انسانی را رغبتی نهانی است که در جستجوی کربلا  خود را زیرو رو خواهد کرد...

 


 

مانده ام...

چرا من عصیان می کنم!

 نه اینکه برویت نیاوری

 نه اینکه در گذری نه ...

حتی نه اینکه ببخشایی!!

مانده ام...

چرا تو حیا میکنی؟...

...حتی کانک استحییتنی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/02ساعت 12:5  توسط سؤال!  | 

سلام...

 

بسم رب الحسین( علیه السلام)

این وبلاگ بدون ذکر نامت این است حال و روزش!

که می بینی...

ابن سبیل شده ام...

این روزها رویم نمی شود بیش از این بگویم :

"الهی ... عبدک ببابک"

این وبلاگ به روز تر خواهد شد!! ان شاءالله

دعایم کنید.


ما یک "حورا" داریم !! احتمالا قرارست ورژن دو هزار و چند پروین اعتصامی شود!!

با زبانه ۴ ساله اش که می گوید: " تا کی حرکات کودکانه؟!  پرواز کن و پریدن آموز..."

تنها سر به زیر می اندازد دلم و آب می شوم که خب...


الا غریب خراسان رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/18ساعت 14:45  توسط سؤال!  | 

تا اطلاع ثانوی...

 بسم رب الحسین (علیه السلام)

 

بقول شاعرش: هستم اگر می روم، گر نروم نیستم

انشالله که اذن اذن دخول هم بدهند این بار...

کاش ما هم قاطی بازی "موجیم که آسودگی ما عدم ماست" بشویم!!!

بسم الله...

پس تا اطلاع ثانوی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 11:25  توسط سؤال!  | 

 

بسم رب الحسن (علیه السلام)

 

از بای بسم الله معلوم است احوال واژه ها... که حسین (علیه السلام) همیشه، بی اراده ناتوانی

انگشتانم می شود حسن (علیه السلام)...

آه که نگویم بهتر است...

کاش...

همان سکوت بهتر است...

بگذار سینه ام بشکافد از غم امشبت امیر

بگذار بند بندم از هم بگسلد از سکوت اشکهایت سردار تنهایم

بگذاربسوزمت امشب ارباب

بگذار... آه زینب

آه غمگسار

دستهات را بهم نفشار سینه ی تنگت را در آغوش حسینت رها کن...


 

فکر میکنم اگر عباس بود... کاش بود... کاش بود...

آه مادر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/18ساعت 1:18  توسط سؤال!  | 

صبا گر چاره داری وقت وقت است...

 

هو شهید است و شاهد...

 پنج شنبه ای گریان و دادخواه به میکده شد تا از دست غم خلاصش آنجا مگر شود... از لابه لای مزارها بزور رد می شد؛ مثل همیشه! این کار ِ نمی دانم را معلوم نبود برای چه؟ به نشان چه؟ اما دوست میداشت...  بعد از عرض سلام به آقا سید آنهم از دور که سرش از همیشه شلوغ تر بود!

چه شد؟! آهان از لابه لای مزارها رد می شد! 28...27...26...یکهو سر درآورد از قطعه ی سردران بی پلاک... پسران روح الله... خلوت بود؛ برعکس یادبود حاج همت! آقا سید مهدی پلارک! و سید مرتضی و...

چند پرنده داشتند بال بال می زدند و دم گرفته بود یکی شان به سوز سلام بر اباعبدالله(علیه السلام) که یکی از بی بال و پرها شد یک دختر جوان ِ پریشان ِ انگار برادر مرده... حیرانی اش را کسی که نمی دانست که بود، به خود خواند... و دختر بی پا و سر آوار شد روی مزارش و آواز تنهایی شد به گوش آن نجات دهنده ای که در خاک خفته بود ... آرام وبی نام و بی صدا...

چند روزها پیشت بود که پیغامشان داده بود: نکند غیرتتان  را هم با خود برده اید زیر خاک...

آن روز ِ سخت و دلگیر شاید پیشامد تا بفهمد تا بفهمم تنها چند پاره استخوان است که رفته زیر خاک... که چشم های نافذ و زلالش را یک لحظه هم از لیلایش بر نمی دارد...

 


 

یادم می آید علی را که بعد از ۱۷ سال آورده بودند و رفتیم معراج تا ببینیمش...

صدای مادرش در گوشم است هنوز... از چشم های علی می گفت...

 دلش برای چشم های معصوم پسرکش تنگ بود...

و ما در این عالم خاکی چه می فهمیم این چیزها را؟!

 و ما ادرئک دلتنگی مادر شهید... بخدا که ما ادرئک...

 


 پس و پیش نبشت:

 که...

چنان عشقت مرا آزار کرده که از وصلت مرا بیزار کرده

عیادت میکنی بیمار خود را مرا این آرزو بیمار کرده... 


 عرق جبین نبشت:

سال نوتون جدید! حالتون تحویل الهی!...

صاحب به فریاد برسه صلوات ختم کن.


واااا...

راجع به قالب نپرسید! الان دیدم ! درستش می کنم بنظرم اینجوری ام خوبه شایدم

 درست نکردم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/14ساعت 2:26  توسط سؤال!  | 

تا نزدم...

بسم رب الحسین علیه السلام

جز خدای تو چه کسی را داریم حسین... حسین... حسین...

همین!

 خواستم بگویم دارم می روم! می رویم!... تا با صورتی موهوم از عوالم راز آمیز مجردات،

 دست و پنجه نرم کنیم! دارم می روم! می رویم!... خاک بازی خاک بازی ...

و ما ادرئک خاک بازی؟! که اگر می دانست نمی پرسید: چقدر ؟چرا ؟تا کی؟...

سید مرتضی می گوید : "کربلا مستقر عشاق است"

من که فعلا حیرانی ام سامان نگرفته به همین  شقایق خانه... داغ خانه...

 به همین نمی دانم ترین نقطه ی عالم

می روم! می رویم!... جنوب

دلم قبله می خواهد و سجده و خاک!  همه اش آن پایین هست...

سلام اگر نرسانم دل می رسانم... بسم الله!


 

ب....له!!!چی می خواستیم بنویسیم چی شد!!!

می خواستم از چند دختر محجبه ی شلوغ خیابان گرد بگویم که "خدا را یادشان رفته بود؟!!!"

اما خواست من کجا بود و دلم کجا؟

خدارا چه دیدی شاید اذن گرفتیم به قطع حدیث نفس و نفس

شاید مردندمان بردندمان...


 

ببخشیدمان اگر خواندیدمان که سرو سامان نداریمان!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/18ساعت 17:32  توسط سؤال!  | 

قربة الی الله...

 

 

 

بسم رب الحسین ( علیه السلام )

 

         بهترینش است! از دستت نرود! قربتی که میخواستی سر قرار حاضر نشوی پریده ها!

الله اکبر... گفتم که همین یکی هست و غیر هیچ!

 

                                             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

_ بزرگتری! دراین که بزرگتری که حرفی نیست!      وای انتخاب واحد!... یعنی این ترمم همه

                                                                  روزهای هفته درگیر این دانشگاه لعنتی ام؟...  

_ مربی مهربان عالم شکرت !                          _ روش تدریس با فروزانی صدر ارائه شده !

صاحب دنیا و عقبایم مگر تو کمکم کنی             خدارحم کنه میخوان پوست بکنن از سر ملت، این

میبینی که دستم به سوی غیر که می رود         ترم. این ابراهیمی ام که نه میره نه می میره شفاهی

 خالی تر از همیشه باز می گردد حالا خود          3 رو مجبورم باهاش پاس کنم پس حداقل انفرادی 2

حالا خودت تو بگو به غیر تو کسی                     رو میگیرم که فکر نکنه دارم ازش فرار میکنم!!!

 می ماند که یارم شود که دلدارم شود؟!...         وای سعیدان و کجای دلم بذارم؟! وای فکر کن      

حالا که میبنی من اینهمه می فهممت  نکند        دوباره ترجمه سیاسی با یکی که هیچی از سیاست

 دست بشویی از من و با چوب بیراهه گی           نمی دونه ! اه گند میخوره به همه ی برنامه هام!

مرا هم برانی! ترسناک است...                         نمی دونم چرا شانس من هرترم پر بار تر میشه!

 آدم هول برش می دارد از خشمت                    شیطونه میگه بیخیال شو ترم و کلا مرخصی

 تو خشمت بگیرد کجا پناهنده شوم؟...              بگیر به کارات برسا!!

 

                                      ********************

_ تو هم یکتایی هم تنهایی اهل و عیال               _ در هر صورت من که این همه زحمت کشیدم  

هم که می خواستی چه کار؟! مگر                     اینم روش ! فکر کنم خدام راضی بشه بابا راضی

 می شود یکی یکدانه ی عالم 2 تا شود...           نمیشه! اصلش با نظرات متعدد و راه گشای بقیه

                                                                   مگه جرأت میکنم....

 

                                      ********************

_ تو بزرگتر از بزرگترین های...                            وای فکر کن این وسط مهمونی دیگه چی بود ؟!

تو پاک تر از برائتی از ناپاکی                              مصیبت...

تو سپید تر از آبی و آفتاب...                              چی بپوشم ؟!

تو بزرگتر از بزرگترین هایی...                             پیرن...

 

                                    *********************

_ دستت درد نکند که اینهمه با مهربانی              سفیده به نظرم خوب باشه ! آره بابا تو این شلوغی

گوشم میدهی...                                            کی حوصله ی خرید...

 

                                          ***********

_ چقدر تو پاکی آخر؟! آدم خجالتش میشود          فقط با چی ستش کنم ؟ من نمی دونم تا کی باید

بزرگترین...                                                     این درگیری کذایی رو داشته باشم ؟!...

...                                                              ...

شرم که چه عرض کنم ؟! ککم هم نگزید، که این طور پرده بر انداخته ام...

همین است ها ! که میگوید از زشتی و پلیدی نهی ات می کند.مدیون باشم اگر به دلیلی غیراز

"حضور قلب"، آن هم در ادامه ، ما بقی اش را فاکتور می گیرم ! ما بقی اش خصوصی می شد !...

عذر قرب  به درگاه الهی...

 


شرمنده نکنید!!!!

حال که همه!!! فهمیدند  منظورم چی بود؟! منظورم همین بود!!!

یک رکعت نماز خواندیم بالا!

ستون راست مثلا ترجمه ی چیزهایی که باید بگویم است و چپش آنها که در این مغز مبارک می گذرد، طی فرآیند مبارک حضور قلب!!!

همین تر...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/10ساعت 17:58  توسط سؤال! 

شب عیدست و یار از من... چه میخواهد؟!

 

 

بسم رب الحسین علیه السلام

 

 

به قول پدرم مَخلص کلام اینکه عجیب مُخلص شماییم، مهربانترین بابای دنیا !

خیر البشرت که میخوانند دل آدم غنج میرود و آرام میگیرد آنجا که میفهمد برای رحمت آمده ای نه نقمت

بی شعور تر از من هم به پستتان بخورد آنقدر مهربانی میکنید که شهادت بشود اشهدش!

راستش چند روزیست که ذهنم درگیر این شده که چرا اول بشیر خطاب شده اید بعد نذیر!

سر ٌش را آنجایی دریافتم که روزی بخاطر چون منی میگریسته اید

 گفته اند نفرین کن این مردم را و پاسخ شان داده اید من آمده ام که مهربانی کنم آمده ام برای رحمت...

جان را جلا میدهد و دل را امن و آرام میکند؛ ذکرت را میگویم آقای رحمت برای عالمیان!

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

 


 یواشکی:

اینجا کسی هست که هنوز خیال میکند از حکومت مهر میتوان گریخت!

 سلامتان رساند...

 


 

واما...

اول اینکه آدم که نمیشود بزور بروز شود "اذن میخواد آقاجونم"!!!

که میبینید که بوی خوشی به مشام نمیرسد! حالا...

دوم اینکه این شب عیدی هول و هراس خورد و خوراکمان شد !

این سومین بلواییست که صدایش تمام خیابان را گرفته

 و دستهای من جز به روایت این واژه های ترسان نمیرود! عذر تقصیر!

صدا دارند به سان لوله پلیکا!

خدا خودش رابطه ها را اصلاح کند!!!


برای سید :

سید جان شما حداقل "با صورتی موهوم از عوالم راز آمیز مجردات "سر و کار داشتید

ما بیچارگان تاریخ آنرا هم ... میبینی که! یُخ دی!!!

ای شهید... یادت که نرفته

ما همانهاییم که روزی خودت بودی! میگیری که ؟

دستی بر آر ! زود باش! صبر از دل و جان رفته و طاقت شده طاقم...


و دیگرش اینکه این جمله این روزها مدست!  آقا ظهور کرده برای ظهور خودمان دعا کنیم!

 شما برویتان نیاورید! همان اللهم عجل لولیک الفرج کفایت میکند  خودش میداند که ....

گرفتار آمده ایم ! در بندیم ! در بند درمانیم...

 


 

خودت بخوانی بهترست  ... مثل آبرویمان که خودت میخری...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/06ساعت 8:1  توسط سؤال!  | 

آه اگر...

 

 

به نام خودت...

 

چه سلامی چه علیکی؟!!

حداقلش سلام به ماه رویتان ولی چه علیکی؟!

 نگو که خبرت نیست قمر در عقرب شده اوضاع این سرطان زاده تان!!!

نمک میخوریم نمکدان میشکنیم درست

...اضافی میکنیم درست

 هرکاری که دلمان بخواهد میکنیم ... درست

اما قرارمان به انا غیر مهملین بود به و لا ناسین لذکرکم بود!

نبود؟!

نمیگویم که عزادارید و ...بازهم غریبید و....

...

...

...

برای فهم این احوال قدو قواره ام هنوز کوتاهست هنوز عقلم به بیشتر از دهه ی اول نمیرسد!

پی محرم باشید!

اینجا هرچه دست بیعت بخواهید هست ها خیال بد نکنید !

 اما بی زحمت شب آخر که چراغ خیمه را خاموش کردید و اذن خروج به هرکه جگر ندارد دادید

پول تو جیبی مان فراموشتان نشود!!!!....

...

...

...

از روزی میترسم که همنشین اشباحی باشم که یک عمر لعن داده ام ظلمت دلهایشان را

که یک عمر گریسته ام به یوم فرحت به آل زیاد و ال مروان بقتلهم الحسین علیه السلام

پناه ببرم به که ؟ ازینکه اشک حال و قال و مقال را بزنم  به نام فاندبونی جد غریبتان...

میترسم... آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم...

 


 

خیالی نیست: ... فقط کسی هست که ما را در زدودن اینهمه تار عنکبوت 

از این مثلا بیدل خانه یاری رساند؟؟؟؟!!!!

سید نبشت:

 ما جز باصورتی موهوم از عوالم راز آمیز مجردات سروکار نداریم

 و از درون همین اوهام سراپا ننگ نیز تلاش میکنیم تا روزنی به غیب جهان بگشاییم

 و توفیق این تلاش جز اندکی نیست.

 

بعد هم اینکه:

هرگز جز برای رضای خدا کاری مکن.

 آقا...

هرگز...

ّّ****مدیونتون باشم اگر جزبرای رضای غیر خدا کاری کنم!!!!!****

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/25ساعت 18:44  توسط سؤال!  | 

بی سرو ته...ندارد!!

 

 

 بسم رب الحسین ( علیه السلام )

 

 

ناگهان تمایل داریم پرده بر اندازیم!

 

گوشت را بیاور : بابا خشکیده ایم!

واژه هایمان به تاراج تصفیه رفته! یک غربیل گذاشته اینجا ! باور کن نمیدانم کی؟ کی؟

چطور که ما نفهمیدیم!؟!

هرچه واژه خرج میکنیم اذن ثبتش نمیدهند! نمیدهد؟! نمیدانم!

حواسم هست که قرارست تیریپ غم بیایم ! نه که محرمست و ما محرم!!!

بی واژه مانده ایم آقا ! باید بروم قبرستان که کمی مغزم تاب بخورد در هوای نیستی !

در هوای مردگی ...زندگی...

کمی یادش بیاید که خانه ی آخرش شکم مبارک کرمهای خاکی ست بلکه تنبیه شود!

 نشد تحریک شود تهییج شود! خلاصه یک مرگی اش بشود که موتورش بکار بیفتد.

این روزها روزهای عملیات است به قول اسی! خواب و خوراک تعطیلست ها!

 اما من نمیدانم چرا اینهمه سور وساطم جورست! جور آقا! اصحاب آخر الزمانی جور نشوم خوبست!

راستش دلم تنگ شده برای ادا در آوردن! ادا یش هم عالمی دارد!

اینهمه که اراجیف پراندیم شایدمان بود کسی ...نظرکی...

همان که همیشه هایمان دلش به آن خوشست!

چه ماهی که اینهمه تکرارمان را به روی ماهت نمی آوری!

عزیز ما پیاله های خالی ما را ببین...

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟!

هیچکس هم نه ! من!!!

 

روضه نبشت:

    کریم کاری بجز جود و کرم نداره...

نشت نبشت:

    معلوم ست قاطکس واژه های ما معلوم ست دیگر؟!!!

گورنبشت:

    از قبرو گور گفتم مورمورم شد! ما کجا و یک وجب خاک کجا؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 11:58  توسط سؤال!  | 

دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد؟!

 

 

 

بسم رب الحسین علیه السلام

 

بی پرده میشود بگویم؟

میشود نگویم؟

میشود ساکت بمانم؟

میشود بسوزم؟

بمیرم؟

بسوزم آنقدر که بمیرم!

...

 

مرا و تورا چه به یا لیتنا؟!

کجاست ارباب تا انسمان را به زندگی ببیند و گرفتاریمان را به معیشت؟

کجاست ارباب که ببیند یاری نیست

دلداری نیست

نیست

میخواهد بند بندم این جمله را فریاد بکشد که حسین(علیه السلام) باز هم غریب مانده

 که هل من ناصر غریب ترین و قریب ترین جمله ی تاریخ ست

باز هم مجال شیدایی آمد و باز هم محرم نشدیم

باز هم کسی آرام آرام غریب میگرید

قافله ای را که...

که ماه دارد

هنوز

17 ماه...

هر ساله شیدایی مان ختم میشود به اشک

 نه به فریاد، نه به زخم، نه به لطم، نه به بیش ازین نه ...

هنوز به بیش ازین نیانجامیده شیدایی ام که شیداییمان که ...

که کسی به نوایی دلتنگ به نوایی غریب باز هم هل من ناصر سر داده

کاروان به راه افتاده

 کجایند مردان مرد

 که کاروان بی عباس مانده...

بی علی اکبر ... بی قاسم ...

بی زینب ...بی زینب (سلام الله علیهم اجمعین)

چه غریبست صاحب ما که زینب ندارد که عباس هم که ....

چه غریبی سردار...

 

 

نه هنوز کوتاهست قواره ی شیداییمان به یا لیتنی ات

ترسم ازینست که روزی تنها اشک برایمان بماند و شیون...

پناه میبرم به خدا از ینهمه غفلت ازینهمه بود و نبود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سر به زیر افکنده ایمو...

چکمه هایمان را بر گردن آویز کرده ایم

به روی زانوانمان با دل حیران و سرگردانمان راهی بیراهه ای شدیم

 مگر ....خیمه ات

دربندیم سردار دلدار... آزاده نمیخواهی؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه نشد نشد که بگویم...

اذن دخولمان به حریم محرم نظاره ی توست

کی است آن آنی که عشقت مجنونم...مجنونمان کند؟!

عشق الحسین ( علیه السلام ) جننی...

 

بیدل نبشت:

های دل...


...نبشت:

بهتر بوداین پست نبود!! 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 0:15  توسط سؤال!  | 

حديث نفس يا نفس ؟!




بايد گردو خاك كنيم كه اينجا را عجيب خاك گرفته!

نفهميديم چه شد كه اينطور شد؟!

اينقدر تازه نشديم كه دوباره زايرمان كردند!!

احتمالا كشكولم سوراخ شده كه امام دوباره لازم ديدند كرامت به رخ بكشند

چه كريمست آقا...

قاصد سلام همه ي آنهاييكه دل دلي ميشوند به قول... تا اسم كبوتر را ميشنوند

و طمع ميكنند به ضمانت  ضامني مهربان هستم باذن الله

خيال كن كه غزالم بيا و ضامن من شو...


بي پرده نبشت :

كه تابلو نبود بي واژه مانده ايم و حيران در ميانه ي عرفات سرگرداني؟!

خب مانده بوديم ...

حالا كه الحمدلله هرچه اين دل ما ناز ميكند نازش را ميخرند!!

توجه : ما كه گفتم ما بود نه من ها!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/02ساعت 16:45  توسط سؤال!  | 

بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی شنوم!!

 

 

آمدی

 و نقطه ای شدی به واژه واژه ی بی خبری ام

ناکام گذاشتی همه ی خوشی ام را و خیالات خامم را

دیگر نمیتوانم پز بدهم که...

که خداحافظ

که یادم تورا فراموش...

که...

 

..........................................................................................

آمدی

بالاخره آمدی و چشمهای نیمه جانم را جانان شدی

آمدی و شدی صدق رؤیای نادیده ام...

چه خوش به حال شده ام

چه دستانم پر عطر استجابت ست امشب...

 

........................................................................................ 

آمدی

جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

راستش دیگر فرقی نمیکند خیال باشی یا رؤیا

دیگر توفیری ندارد که دل ببری یا بخری یا بدهی...

نه دیگر آمدنت را انتظار نمیکشم

چشمانم خاموش شدند

همین امشب...

 

 


و...آخر سلام که اولش نفهمیدم کدامم!

واینکه هرکدام که باشم تو خود خوب میدانی و خودمانیم نمیدانم  ،که تندی میفهمی 

 که سری تکان میدهی که خوب ! میدانم بضاعتت همین است!

و....اینکه قربانی سرت شوم ، خیلی که واضح بگویم  می شود :

کیلمان بخورد توی سرمان بضاعت ناچیزمان به درد عمه ی مان میخورد خب خودت که میدانی  تو بگو...

میدانم !

میدانم !

خب بیشتر بگو !

از زبان ما بگو !

که...

 

پروردگار! انتظار طولانی شده...

و فجار ما را سرزنش میکنند که...تو خود خوب خوب میدانی که چه؟!

 


خیس نبشت:

 بخاطر باران هم نشد...اصلش برای خاطر دلتنگ عطش ... 

 


 

پز نبشت: عطر گوهرشادش مستم کرده! انگار راهم دادند!

 زائر شده ام...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت 6:15  توسط سؤال!  | 

من............تو

 

هیچ میدانی که من یادم نرفته خنده هایت را

وحتی تار و پود بی دلیل اشکهایت را

وحتی تر نگاهت را...

نه!

من یادم نرفته

بند بند پیکر در بند و نازت را

و چشمان خمار روشنت را

و رعنایی قدت را...

و موهایت...

و دستانم ...و دستانت

ودستانم و.......... دستانت

و در آن لحظه ی آخر ......

دستانم و......

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/24ساعت 18:49  توسط سؤال! 

طرحی نو_ نامربوط

 

...و جعلنا من الماء کل شیء ٍ حیٌ...                  ( ۳۰ انبیا‌ء )

بالاخره مستم کرد عطر اولین باران پائیزی...

پرده ی اتاقم هم شیدایی اش گرفته امشب

کاش میفهمید که امشب برود کنار بهترست

کاش میفهمید عطش مرا...

 کاش میدانست چقدر منتظر بودم ببارد این آسمان گرفته ی پائیز...

پائیز...

سال پیش همین روزها بود که ورد زبان مادر شده بود :همیشه از پائیز بدم میومد....

سر آغاز سرمستی من شد سر انجام سکوت و بغض آرام آسمان...

باران ببار تا نفست خیسمان کند

از کفرمان بشوید و قدیسمان کند

****************************************************

و اینکه :

راحت بخواب ای شهر آن دیوانه مرده ست

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست

****************************************************

و... اینکه :

 این روزهای باقی زندگی ام که نمیدانم  چند روز ست را زیاد پیاده در خیابان گز میکنم و زیاد میبینمش خیلی زیاد... خیلی نزدیک...

چه غم که صبح نزدیکست!

****************************************************

 و................اینکه : 

قرار کرده ام طرحی نو در اندازم! لباس جدیدی میخواهم بر تن سر...باز کنم!

فقط خدا کند شبیه لباس جدید پادشاه نشود!!

                                         **************************

خیس نبشت :فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان! همینطور که این چند من های پر من را میخوانی دوست داشتی برایش فاتحه بخوان!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/20ساعت 1:4  توسط سؤال!  | 

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

 

 

ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای ...

به خودت زحمت نده ما عادت داریم به قبرستان نشینی

 دست بردار و برو که ما دلمان برای عادات سخیف تنگ میشود!

دعایمان نکن که از ظلمت اگر اخراجمان کنند راهی به سوی نور نداریم  تو به راه خودت ادامه بده برنگرد.

 چشمهای نگرانت را به ما ندوز ما اینجا خوشیم .

تاریکخانه های بی خبری هم عالمی دارد...

کورمال کورمال دست به دیوار...

 حصار...

تکرار ...انداختن، هی رفتن و نرفتن هی خیال پرواز و با سر زمین خوردن...

اینها را تو که نمیشناسی و نمیدانی... برو...

برو بگذار برایت یادبود و یادمان و گرامیداشت بگیریم و تو را مدیون خود کنیم... 

 بگذار یادت که سهل ست !! خودت را هم زنده نگه داریم!

 بگذار به یادت یک هفته فیلم نقد کنیم ، یک هفته عکس بچسبانیم ، فیلم نشان بدهیم ...

 یک عمر فیلم بازی کنیم...

برو بگذار خجالت هم نکشیم!...

تورا با ما چه کار ؟!

برو پی وصلت و رزقت...

 تورا با مردگان چه کار؟!

فقط ...

تو که ازین کویر وحشت  به سلامتی گذشته ای

خودت که میدانی

برسان

سلام

مارا...

حسرت ما را و دلتنگی مارا بی کسی ما را...

...بی بضاعتی مارا


 *بهانه نوشت*

اینکه حالا نوشتم نه برای هفته ای بود که نامی مقدس بر آن نهاده اند،که ای کاش نام نداشت اما کمی هم که شده عطر داشت... دیر تر نوشتم که بهانه ام دلتنگی باشد نه یاد ی از احیاء واصل!


سؤال نوشت:

راستی جمله ی عنوان را تو به من گفتی یا من به تو ؟!...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/12ساعت 10:56  توسط سؤال!  |