یا طبیب
مدت زیادی می گذرد از این نوشته . سپیده ی یکی از روزهای زمستان بود گمان کنم.
چند وقتی است دلم می خواهد بخوانیدش!
بسم الله...
چقدر قرارست بیایم و بنشینم روبروی تو و با حسرت و شرم نگاه از بالا بلند تو بگیرم
و خیره شوم به چمن های گرفته و دلگیر این غار همیشه ی تنهایی ها...
چه دل ها که زندانی خود نکرده ای...
چه گلبن دردها که نشکفته در اتاق اتاق تو..
چه زخم ها که سر
باز نکرده و چه تاول ها که سر به روایت سوز و عطش نگذاشته اند در تو...
تو بیمارستان نیستی "ساسان"!
به قول کودکی هایم "بیدارستانی" ! اصلش زخمستانی! دردستانی!
دل می خواهم تا بند بند دل خاموشت را به روایت بنشیند.
شنیدنی است صدای زخم،صدای عطش،
صدای ناله ی شبگیری برادرانم و تلخی مدام کامشان ازبودن، از ماندن، از جاماندن.
و چه شیرین شده کامشان از دردی که آنان را به محبوب پیوند داد.
تشنه ام...
همیشه تشنه ی دمی حضور بوده ام برای تنها یک نگاه، یک سلام، یک دیدار
نمی دانم این نظاره ی عطشان سر به مهر، کجای این عالم ثبت می شود؟!
اما انگار به اینجای کار که می رسد دیگر عالم می شود خصوصی خانه ی اهل درد
و نفحه نفحه الم می شود جام پیاپی...
و این سری است که تنها عارفان به درد آن را در ملاقات با معشوق خویش در
می یابند؛ آن هم در کشاکش خاموش دردهای بی امان.
حسین شاهرخی از خیل هم آنان است که آنقدر چشم به دل صاحب شان گره زدند هر صباح،
که تابشان بی تاب شد، که جامه ی تن دریدند؛ و چه دریدنی...
روزهای آخر دیگر حسین را نمی شناختی!
دیگر نمی شد جان باز خطابش کنی!
حسین و حسین ها گویی در میانه ی میدان پیرهن دریده اند
و چون "جون" غلام ابا عبدالله (علیه السلام ) مجنون شده اند!
دیگر تن به چه کارشان می آید؟! روزهای آخر حسین شده بود درست مصداق حلت بفنائک...
ذره ذره داشت جان می داد و گویی نه جان می داد که جانی تازه می کرد، به هر زخم.
هر روز و هر ساعت درد جانکاهش شده بود روح افزای جانش،
شده بود امان دل بی قرارش. او سوخت.
اهل درد تنهابه فدای جان خویش قانع نمی شوند. اهل درد را جان به چه کار می آید؟!...
دل می خواهد که بمانی،
دل می خواهد که به ماندن، نه طلب وصل، نه طلب آب، که طلب عطش کنی...
سیراب شدن از نور دستان ساقی کوثر آداب دارد، که اهل الم دل تنگی این فانی دنیا را به جان خریدند
بیش از آنان که رفتند! که آزموده شوند. که با تایید نظر، که باذن صاحب بال بگشایند.
آه که چقدر واژه ها به بیراهه می روند و آن به آنشان را اذنی دوباره باید تا نکته ای از نفحات درد را
شنید و خواند و سرود و فهمید...
و من هر گاه دلم ازین زمانه ی خراب می گیرد هر گاه انگارم می شود که :
مدتی می شود عوض شده این شهر و دگر مرد احتیاج ندارد...
می روم پی درمان!
این بلوار دل تنگ کشاورز یک خاصیت داشته باشد و آن هم مجاورت با عارفان درد باشد بس است!
همین که می آیم و تنها روبروی یک ساختمان مثلا بتنی می نشینم و
مشق عطش می کنم برات است برایم...
والسلام.